* تا حالا فال داستان گرفتی؟ یه داستان بصورت اتفاقی بخون . فوراً روی یه عدد کلیک کن ! *

1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  11   12   13   14   15  16   17   18  19   20

  21   22   23  24  25   26   27   28   29   30   31   32   33   34   35   36   37   38

39   40   41   42   43   44   45   46   47   48   49


+ نوشته یا بازنویسی شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 0:0  توسط : م.الف. | 

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان به سفر بودند که به ریل قطاری رسیدندی، ریزش کوه مسیر را مسدود همی کرده بود. به ناگاه صدای قطار از دور شنیده آمد. شیخ نعره ای زد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را پیش از این بدجوری شنیده ام. مریدان و شیخ جامه ها را آتش زده بر بالای سر خود می چرخانیدند، و هو هو کنان به سمت قطار حرکت می دویدندی. مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن ‏داستانی دگر است."

راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد به دسته ای از دزدان مغول برخورد کرده، پس در دَم تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین تسلیم کردندی. مریدان انگشت به دهان ماندندی و شیخ نعره ای بزد و رو به مریدان گفت:" قاعدتا نباید این طور می شد!" لختی درنگ کرد و سپس رو به مرید پخمه کرد که از پس آنها می آمد و گفت:"تو چرا جامه از تن به در نیآوردی و آتش نزدی؟" مرید گفت:"آخر الان نیم روز است! از اینرو گفتم شاید به همین صورت نیز ما را ببینند و نیازی به جامه دریدن و نعره زدن نباشد!"

+ نوشته یا بازنویسی شده در  یکشنبه 7 خرداد1391ساعت 10:12  توسط : م.الف. | 

زنی با لباس های كهنه و نگاهي مغموم وارد خوار وبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی مواد خوراکی به او بدهد. آهسته و با خجالت گفت: شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و بچه هایشان بي غذا مانده اند. مغازه دار با بي اعتنايی، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه زن از مغازه اش بيرون برود!

زن نيازمند، درحالي كه اصرار مي كرد، گفت:«آقا شما را به خدا،به محض اين كه بتوانم، پولتان را مي آورم.» فروشنده گفت نسيه نمي دهد. مشتري ديگری كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت وگوی  آنها را مي شنيد به مغازه دار گفت: «ببين خانم چه مي خواهد،خريد اين خانم بامن!» خواربار فروش با تمسخر گفت: «لازم نکرده ادای انسانیت در بیآوری برای دو قلم جنس. می تواند رایگان ببرد »  بعد رو به زن کرد و با صدايي كنايه آمیز گفت: « ليست خريدت كو؟ ليست را بگذار روي ترازو، به اندازه ی وزنش، هرچه خواستی ببر!»

زن که صورتش از خجالت سرخ شد لحظه ای مكث كرد،بعد از كيفش تكه كاغذی درآورد، پشتش چیزی نوشت و روي كفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت!

خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضايت خنديد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس درترازو كرد.كفه ی ترازو برابر نشد. مجبور شد آن قدر جنس بگذارد تا كفه ها برابر شدند! خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تكه كاغذ را برگرداند تاببيند وافعیت ماجرا چیست! پشت لیست خرید نوشته شده بود :

«خدای کریم ، تو از نياز من با خبری،خودت آن را برآورده ساز !»

+ نوشته یا بازنویسی شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 21:50  توسط : م.الف. | 

در اصفهان مسجد بزرگی می ساختند. ساخت مسجد تمام شده بود و معمار و کارگرها جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند. پیرزنی از آنجا رد می شد، وقتی مسجد را دید به یکی از کارگرها گفت: فکر کنم این یکی مناره کمی کج است! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! چند کارگر هم بیایند! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فشااااررر...!!!

و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار پرسیدند!

معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند ... این است که گفتم بهتر است در همین ابتدا جلوی کجی نگاهها را بگیرم !

+ نوشته یا بازنویسی شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 15:20  توسط : م.الف. | 

مرد داشت در خيابان راه مي رفت كه ناگهان صدايي از پشت گفت: بایست !  اگر يك قدم جلوتر بروی کشته مي شوي.

مرد ايستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوي پایش. مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد. به راهش ادامه داد. ...

به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت :بایست ! مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.  بازهم نجات پيدا كرده بود.

مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .

مرد فکری کرد و گفت : - پس اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدوم گوری بودي ؟؟؟

 

+ نوشته یا بازنویسی شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 17:54  توسط : م.الف. | 
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند... !؟

+ نوشته یا بازنویسی شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 14:11  توسط : م.الف. | 

بازاریابِ جوان با اعتماد به نفسی بالا، درِ خانه ای را زد و به محض اینکه خانمِ خانه در را باز کرد،  قبل از اینکه حرفی زده بشه، پرید توی خانه و یک کیسه کود گاوی را خالی کرد روی فرش اتاق پذیرایی و گفت: اگر من ظرف فقط کمتر از 3 دقیقه قادر به جمع و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم، حاضرم که تمامِ این چيزهايي را كه ريختم، بخورم!

خانم خانه ابرویی بالا انداخت و پرسید: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟

بازاریاب: چطور مگه؟ خُب اگه باور نمی کنید زمان بگیرید...

خانم: الآن دقیقا سه روزه که برقِ خونه مون قَطعه....

+ نوشته یا بازنویسی شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 16:34  توسط : م.الف. | 

دو پيرمرد با هم به آرومي در حال قدم زدن بودند و چند قدمی جلوتر از اونها، همسرهاشون هم داشتند قدم می زدند و صحبت می کردند.

پيرمرد اول گفت: "من و زنم ديروز به يه رستوران توی بلوار ساحلی رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و قيمت غذاش هم واقعا مناسب بود."

پيرمرد دوم: " اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟"

پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد گفت: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟"

پيرمرد دوم با تردید جواب داد: "پروانه؟"

پيرمرد اول: "آره !" بعد رو به پيرزنها فرياد زد: "پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟"


+ نوشته یا بازنویسی شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 10:32  توسط : م.الف. | 

به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد؛ دستور داد تا جوان را به حضورش آوردند. شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟ درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. جوان لبخندی زد و گفت:  اعلا حضرتا ، مادر من فلج است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است...

 

+ نوشته یا بازنویسی شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 14:2  توسط : م.الف. | 

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید قبیله می پرسند : "آیا زمستان سختی در پیش است؟"

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میدهد :«براي احتياط بهتر است برويد هیزم تهیه کنید" و بعد خودش به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزند: "آقا امسال زمستان سردی در پیش است؟"، پاسخ: "اینطور به نظر میرسد".

 پس رییس به مردان قبیله دستور میدهد که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن شود بار دیگر به سازمان هواشناسی زنگ میزند: "شما نظر قبلی تان را تایید می کنید؟" پاسخ: "صد در صد"

رییس به همه افراد قبیله دستور میدهد که تمام توانشان را برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد بار ديگر به سازمان هواشناسی زنگ میزند: "آقا شما مطمئن هستيد که امسال زمستان سردی در پیش است؟"، پاسخ: "بگذارید اینطوری بگويم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!"
رییس: "از کجا می دانید؟!"
پاسخ : " چون سرخ پوست ها دارند دیوانه وار  براي زمستان  هیزم جمع می کنند".


+ نوشته یا بازنویسی شده در  پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 12:54  توسط : م.الف. | 
در مراسم تودیع پدر پابلو که ۳۰ سال در کلیسای شهر خدمت کرده و حالا دیگر بازنشسته شده بود، قرار بود چند تن از اهالی قدیمی شهر از جمله شهردار برای اهالی سخنرانی کنند. مراسم شروع شده بود ولی شهردار هنوز نیامده بود. بنابرین از کشیش خواستند تا به عنوان آخرین موعظه های خود کمی‌ برای حاضرین صحبت کند. او هم پشت میکروفن قرار گرفت و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی بسیار خداشناسی دارد. و حالا با خاطراتی خوش دارم این شهر را ترک می کنم و خوشحالم که این سی سال را در بین شما بوده ام. سپس تریبون را ترک کرد.

مجری مراسم از شهردار که تازه وارد کلیسا شده بود دعوت کرد که پشت میکروفن قرار بگیرد. آقای شهردار ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و بعد ضمن تقدیر از زحمات 30 ساله پدر پابلو، گفت : "به یاد دارم زمانیکه 30 سال پیش پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف به او مراجعه کردم و ..."


+ نوشته یا بازنویسی شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت 9:23  توسط : م.الف. | 
زوجی که بيست و پنجمين سالگرد ازداوجشون را جشن گرفته بودند در شهر مشهور شده بودند به اينکه در طول 25 سال زندگی مشترک حتي کوچکترين اختلافي با هم نداشتند. توی مراسم خبرنگار یکی از روزنامه هاي محلي تصمیم گرفت تا راز خوشبختي این زوج رو ازشون  بپرسه و به عنوان یه داستان عاشقانه جذاب تو روزنامه چاپش کنه.

نزدیک شد وپرسید.:آقا واقعا باور کردني نيست؟ چطور ممکنه؟ یعنی شما این همه سال با هم اصلا مشاجره ای نداشتید ؟

شوهر روزاي ماه عسل رو بياد مياره و ميگه : بعد از ازدواج براي ماه عسل به مزرعه کوهستانی یکی از اقوام رفتیم. اونجا براي اسب سواري دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم. اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش می اومد.
همون اول راهمون اون اسب ناگهان پريد و همسرم رو زمين انداخت . همسرم خودشو جمع و جور کرد و
با آرامش نگاهي به اسب انداخت و گفت :"اين بار اولت بود". دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد يه مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم به پشت اسب زد و گفت : "اين بار دومت بود". بعد بازم راه افتاديم .وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت خيلي با آرامش هفتیرش رو از کيفش در آورد و شليک کرد و اسب رو کشت.

 سر همسرم داد کشيدم و گفتم :"چيکار کردي ؟ حيوان بيچاره رو کشتي ! پولشو از کجا بیاریم؟ ديوونه شدي؟"

همسرم با خونسردي يه نگاهي به من کرد و گفت : "اين بار اولت بود.
"

+ نوشته یا بازنویسی شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 17:11  توسط : م.الف. | 
پيرمردِ خسته کنار صندوق صدقات ایستاد. از جیب جلیقه‌اش اسکناسی بیرون آورد. دستش را دراز کرد طرف صندوق، چشمش به نوشته روی صندوق افتاد  : "صدقه عمر را زیاد می‌کند".
اسکناس را تا کرد و در جیب جلیقه اش گذاشت.


+ نوشته یا بازنویسی شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 11:45  توسط : م.الف. | 
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند، قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لک لک ها گرسنه ماندند وشروع کردند به خوردن قورباغه ها. قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند و هم پای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند. حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده بودند که برای خورده شدن به دنیا می آیند تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده بود، اینکه نمی دانستند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان.


+ نوشته یا بازنویسی شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 16:11  توسط : م.الف. | 
پسر، در حالیکه آثار شرم و حیا در چهره اش نمایان بود، نزد پدر خود رفت و به او گفت:  می خواهم ازدواج کنم.

پدر خوشحال شد و پرسید:  خوب حالا این دختر خوشبخت کیست؟

جوان گفت: سوزان. در انتهای کوچه خودمان زندگی می کند.

پدر چهره در هم کشید و عبوس شد. پسر جا خورد.

پدر با کمی مکث گفت : متأسفم پسرم. ولی تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی، چون او دختر من و در نتیجه خواهر توست. اما خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو. چند ماه بعد پسر دوباره پیش پدر آمد و پیشنهاد ازدواج با ماری ، دختر معلم مدرسه اش را پیشنهاد داد، ولی باز پدر گفت این دختر هم دختر من و خواهر توست. استدلال پدر برای سارا، پیشنهاد سوم پسر باز همین جواب بود.

پسر درمانده شد و با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او دختر من و خواهر توست ! دیگر نمی دانم باید چکار کنم.

مادر لبخندی زد و گفت:  نگران نباش پسرم. تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی. چون تو نه پسر او هستی و نه برادر هیچکدام از این دخترها ! اما خواهش می کنم از این موضوع چیزی به پدرت نگو ...

+ نوشته یا بازنویسی شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 13:27  توسط : م.الف. | 
رعیت پیری از مال دنیا یک پسر داشت و یک اسب.  روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همسایه ها برای دلداری به خانه او آمدند و گفتند: عجب بد شانسی آوردی که اسبت فرارکرد! رعیت پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه که این از بد شانسی تو بوده !

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت فرار کرد و حالا به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فردای آن روز پسر پیرمرد در حین رام کردن یکی از اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان دهکده را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟

+ نوشته یا بازنویسی شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 11:12  توسط : م.الف. | 
سر راه خود به رودخانه ای رسیدند. عرض رودخانه زیاد بود و پل را هم سیل با خود برده بود. زن گفت تو چمدان را بردار، من  بچه را بغل می کنم و در کنار هم از رودخانه عبور می کنیم. مرد پایی به آب زد و فورا پایش را پس کشید، گفت نمی شود رد شد، آب ما را می بَرد. زن گفت آب اینقدر هم بالا نیست و شوهر مخالفت کرد. از زن اصرار و از مرد انکار. دست آخر زن وارد رودخانه شد و تا وسط آن پیش رفت. به عقب برگشت و گفت : آب کمی بالاتر از زانوست، می شود رد شد. مرد از جایش تکان نخورد. زن ابتدا چمدان را برداشت به آن طرف رودخانه برد. برگشت بچه را بغل کرد و به شوهرش گفت بلند شو، با هم می رویم. مرد گفت آب مرا خواهد برد. زن به ناچار بچه را به آنطرف رودخانه برد و بازگشت. باز از زن اصرار و از مرد انکار. بالاخره مرد راضی شد تا روی دوش زن سوار شود و از رودخانه بگذرند. زن این بار به سختی از عرض رودخانه عبور می کرد، وسط رودخانه که رسیدند، قدری ایستاد تا نفسی تازه کند. خطاب به شوهرش گفت : خیلی سنگینی. مرد بادی به غبغب انداخت و گفت : خب معلومه، مَردَم ماشالله.

+ نوشته یا بازنویسی شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 15:30  توسط : م.الف. | 
دو زاهد که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند ، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و از خوف غرق شدن، مردد و ترسان قدمی به داخل آب می برد و بلافاصله بر می گشت. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. زاهد جوانتر بی درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند. سپس به این طرف رودخانه باز گشت به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند. زاهد پیر که ساعت ها سکوت کرده و ابرو در هم کشیده بود، در نهایت خطاب به همراه خود گفت : « دوست عزیز! اما این حرکت تو در مرام ما نبود. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» زاهد جوان نفس عمیقی کشید، دست روی شانه همراهش گذاشت و گفت :« من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به او چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

+ نوشته یا بازنویسی شده در  چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 15:54  توسط : م.الف. | 
شاهزاده ای دختر وزیر را گفت : من عاشق توام.

دختر گفت : زیباتر از من خواهر من است که پشت سر تو ایستاده است.

شاهزاده برگشت ، کسی را ندید.

دختر گفت: عاشق نیستی، که عاشق به غیر نظر نمی کند.


+ نوشته یا بازنویسی شده در  چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 12:30  توسط : م.الف. | 

زن با سر و صورت کبود و زخمی وارد اتاق دکتر روانشناس شد.

دکتر از او پرسید: خانم! چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب گفت : دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم از سر کار بر می گرده خونه، اول منو می گیره زیر مشت و لگد و بعد آروم می شه.  نمیدونم مست می کنه یا اینکه خدای نکرده داره دیوونه می شه.

دکتر گفت: چیزی که من می تونم براتون تجویز کنم اینه که وقتی که شوهرت می آد خونه، یه فنجون چای سبز دم کنی و شروع کنی به قرقره کردن چای، و این کار رو تا نیم ساعت ادامه بدی.

دو هفته بعد، خانم با ظاهری سالم و خندان پیش دکتر برگشت و گفت: دکتر، تشخیصتون و تجویزتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت، ولی هنوز نفهمیدم این چای سبز چه خاصیتی داشت که اینطور مشکل ما را حل کرد؟

دکتر گفت: اگه اون موقع که شوهرت تازه بر می گرده خونه، فقط نیم ساعت جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل میشن.


+ نوشته یا بازنویسی شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 18:10  توسط : م.الف. | 
عتیقه شناسی در روستایی به قهوه خانه ای وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی در گوشه ای از اتاق افتاده و گربه در آن آب می خورَد. اندیشید اگر قیمت کاسه را بپرسد قهوه چی ملتفت مطلب می شود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا شروع کرد به تعریف کردن از گربه و دست آخر گفت: عموجان حاضری این گربه را به من بفروشی؟

قهوه چی گفت: بیست درهم، خریداری ؟

عتیقه شناس گفت : با آنکه برای یک گربه پول زیادی است ، ولی من آن را می خرم.

قهوه چی گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.

عتیقه شناس پیش از ترک قهوه خانه تظاهر کرد که تازه متوجه کاسه قدیمی شده. گفت: "چه خوب این را دیدم. با خودم فکر می‏کردم در چه ظرفی به این گربه بیچاره آب بدهم! پس این ظرف را هم با خودم می برم چند درهم دیگر باید بدهم؟"

عتیقه‏ شناس کاسه را از روی زمین برداشت و نگاهی به خطوط قدیمی نگاشته شده بر دور تا دور کاسه شد. قهوه چی روستایی کاسه را از دست عتیقه‏شناس گرفت و گفت: "زحمت نکش، آنچه را تو از رو می‏خوانی من از بر می دانم. این جا نوشته؛ چیزی را که باعث می‏شود ماهی ده پانزده تا گربه بی ارزش را یکی بیست درهم بفروشی، به هیچ قیمتی نفروش!"


+ نوشته یا بازنویسی شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 14:48  توسط : م.الف. | 
پیرمرد که تازه وارد 113 سالگیش شده بود، عصا زنان و سرفه کنان وارد اتاق دکتر شد.

دکتر پس از معاینات اولیه، در مورد وضعیت فعلیش پرسید. پیرمرد در حالیکه به زحمت، با دست لرزانش دکمه پیراهنش را می بست، یا صدایی نحیف ولی همراه با غرور خاصی جواب داد : هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟ ...

دکتر چند لحظه فکر کرد و گفت : خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه دوستی دارم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بَنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد بلافاصله گفت : این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر لبخندی زد و گفت : دقیقا، منظور منم همین بود!


+ نوشته یا بازنویسی شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 12:58  توسط : م.الف. | 
شخصی به ویولونیست معروفی گفت :

حاضرم همه زندگیم رو بدم تا بتونم مثل شما ویولون بزنم!

ویولونیست گفت : خب، منم همین کارو کردم!


+ نوشته یا بازنویسی شده در  شنبه 2 مرداد1389ساعت 11:35  توسط : م.الف. | 
زن جوان تابلو را برداشت، روی سینه دیوار گذاشت، قدری تابلو را اینور و آنور کرد، تابلو را روی کاناپه انداخت ، دریل را برداشت و تنظیم کرد روی نقطه ای که با مدادش علامت زده بود، تکه ای از گچ دیوار کنده شد و پایین افتاد، بی آنکه دیوار سوراخ شود. زن تابلو را روی دیوار مقابل گذاشت، علامت زد، دریل را برداشت، تکه ای از گچ دیوار افتاد، زن علامت دیگری گذاشت، تکه گچی افتاد، دیوار سوراخ نشده بود، نصف گچ دیوار ریخته بود. روی دیوارهای اتاق تقریبا دیگر جای  سالمی باقی نمانده بود، زن عصبانی شد، دریل را پرتاب کرد، مته شکست، مرد وارد اتاق شد، زن تابلو را بغل کرده بود و کلافه روی کاناپه نشسته بود، مرد سری تکان داد، بیرون رفت، میخ و چکشی آورد، جایی که هنوز کمی گچ به دیوار بود را نشان کرد، میخ را به سینه دیوار کوبید، تابلو را به میخ آویخت، به زحمت روی سینه دیوار ناموزون تنظیمش کرد.  و از سر درماندگی لبخندی زد. دوربین روی تابلو زوم کرد، آرم شرکت بیمه نمایان شد و زیر آن چنین نوشته شده بود :
خانه تان را بیمه کنید، شاید روزی همسرتان بخواهد تابلویی روی دیوار نصب کند.

+ نوشته یا بازنویسی شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 11:23  توسط : م.الف. | 
باران بند آمده بود، اما چیزی به حرکت قطار نمانده بود. مرد جوان علیرغم تمام علاقه ای که به کفشهای نو و گرانقیمتش داشت، مجبور شد از وسط آبهای جمع شده در کف خیابان عبور کند تا به قطار برسد. سوار قطار شد. اندکی نشست، نفسش جا آمد. بعد ضمن معذرت خواهی از هم کوپه ای هایش کفشها و جورابهای خیسش را در آورد. کنار پنجره رفت و با هر دست یک لنگه کفش و جورابش را بیرون برد و در معرض باد قرار داد. حواسش به خانه های روستای کنار ریل پرت شد و ناگهان یک لنگه کفش اش از پنجره قطار بیرون افتاد. مسافران دیگر برای او تاسف خوردند، ولی مرد جوان بلافاصله لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت و روی صندلی اش نشست. همه تعجب کردند. مرد جوان لبخندی زد و گفت: یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند، خیلی خوشحال خواهد شد.

+ نوشته یا بازنویسی شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 12:52  توسط : م.الف. | 
معلم با عصبانیت دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم رسوند و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!

دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن ...اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم هم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند، مکثی کرد و گفت: بشین سارا ...


+ نوشته یا بازنویسی شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 12:19  توسط : م.الف. | 
توی کافی شاپ نشسته بودم، حین نوشیدن قهوه و در خلال تعریف خاطرات، یک دستم را روی شانه های نامزدم انداخته بودم و با انگشتان دست دیگرم با تار موهایی که روی پیشانی اش ریخته بود بازی می کردم. ناگهان متوجه خانم نسبتا جوانی شدم که چند میز آنطرف تر، روبروی مردی که به نظر همسرش می آمد نشسته بود. احساس کردم دزدانه به ما نگاه می کند. اول فکر کردم آشناست، زیر چشمی وراندازش کردم، مطمئن شدم که نمی شناسمش. چهره همسرش را نمی دیدم، پشت به ما بود و سرش توی روزنامه. ولی از آن شیوه ای که کتش را روی شانه انداخته بود و کمی هم خودش را جمع کرده بود انگار که سردش باشد، حدس زدم شوهرش باید معتاد باشد یا از آن مردهای لااُبالی.

نگاه دزدانه زن جوان روی من سنگینی می کرد، طوری که نامزدم متوجه نشود، حرکات او را زیر نظر داشتم، فقط گاهگاهی که شوهرش سرش را بالا می آورد، نگاهش قطع می شد، انگار نمی خواست همسرش بفهمد. نگاهش در نظرم نوعی هرزگی و چشم چرانی آمد. تقریبا عصبانی شده بودم؛ برای رو کم کنی هم که شده ، نامزدم را محکمتر در آغوش گرفتم، دست توی موهایش بردم، دو دستش را در دستانم گرفتم و گاهی گونه ها و حتی لاله گوشش را نوازش کردم.

زن جوان نگاهش خیره تر شده بود؛ حالا دیگر تقریبا به ما زل زده بود. خوشحال از این که شاید رویش را کم کرده باشم، به این فکر می کردم که چطور می توانم بیشتر بچزانمش. در همین حین، جوانکی به میزشان نزدیک شد، صورتحساب را روی میز گذاشت، زن نگاهی به برگه انداخت، کیفش را در آورد و چند اسکناس کنار صورتحساب گذاشت و بلند شد. از شوهرش بیشتر بدم آمد. زن جوان آمد کنار صندلی شوهرش، روزنامه را تا کرد و توی کیفش گذاشت. مرد بلند شد. بر خلاف تصورم چهره اش آراسته بود. زن کت شوهرش را روی شانه هایش مرتب کرد، آستینهای کت را توی جیبها جا داد، صندلی را زیر میز هل داد و بی آنکه دیگر حتی کوچکترین نگاهی به طرف ما کند، در شیشه ای را برای همسرش باز کرد و همراه هم از کافی شاپ بیرون رفتند.


+ نوشته یا بازنویسی شده در  یکشنبه 27 تیر1389ساعت 11:46  توسط : م.الف. | 
پیرمرد با پسر، عروس و نوه اش در خانه ای زندگی میکرد. چشمهای پیرمرد ضعیف شده بود و خوب نمی دید. گوشهایش ضعیف شده بود و خوب نمی شنید، زانوهایش هم موقع راه رفتن می لرزید. وقتی سر میز غذا می نشست از ضعف و پیری قاشق در دستش میلرزید و غذا روی میز می ریخت. حتی وقتی که لقمه در دهانش میگذاشت غذا از گوشه دهانش بیرون میریخت و منظره زشتی بوجود می آورد.هر بار پسر و عروسش با دیدن غذا خوردن او حالشان بد میشد. تا اینکه روزی تصمیم گرفتند پدربزرگ درگوشه ای پشت اجاق بنشیند و آنجا غذایش را بخورد.

از آن روز غذای پیرمرد را در یک کاسه کوچک سفالی می ریختند. غذای او آنقدر کم بود که هیچ وقت سیر نمی شد. در نتیجه وقتی که غذایش تمام میشد با حسرت به میز نگاه میکرد و چشمهایش از اشک پر میشد.

روزی لرزش دست پیرمرد به حدی بود که کاسه از دستش افتاد و شکست. عروس جوان ناراحت شد و حرفهای زشتی به او زد؛ ولی پیرمرد چیزی نگفت و فقط آه کشید. بعد برای پیرمرد یک کاسه چوبی خریدند. پیرمرد شکایتی نکرد و هرروز توی آن غذا می خورد.

روزها آمدند و رفتند. تا اینکه روزی زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پسر کوچک آنها تکه چوبی روی زمین گذاشته بود و با چاقوی کوچکی روی آن می کوبید.

پدر پرسید:«چکار میکنی پسرم؟»

پسرک جواب داد: «می خواهم یک کاسه چوبی درست کنم تا وقتی که تو و مادر پیر شدید برایتان غذا بریزم و جلویتان بگذارم.»

روز بعد، پدر بزرگ پیر را سر میز آوردند تا همه با هم غذا بخورند. از آن روز به بعد، اگر دست پیرمرد می لرزید و غذا را می ریخت، کسی به او حرفی نمی زد.


+ نوشته یا بازنویسی شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 15:13  توسط : م.الف. | 
یه روز نزدیکای غروب موقع برگشتن از ده پدریم تو شمال،  یاد بابام افتادم که می گفت "جاده قدیمی با صفاتره و از وسط جنگل رد میشه"؛ من احمق هم جای اینکه از جاده اصلی بیام، پیچیدم تو خاکی، چهل پنجاه کیلومتری از جاده اصلی دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نشد که نشد. وسط جنگل، کم کم هوا داشت تاریک می شد، نم بارون هم گرفت، ترس بَرم داشته بود. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دید، نه چیزی رو درست حسابی می بینم، نه از موتور ماشین سر در میارم. راه افتادم تو دل جنگل، چند تایی داد هم زدم و کمک خواستم. دیگه بارون حسابی تند شده بود، هوا هم کاملا تاریک.

یه صدایی اومد، فکر کردم حیوونی چیزیه، رعد و برق هم وحشتناک بود. ترسیدم و فرار کردم طرف جاده، تو سرازیری سُر خوردم و چند تا کله معلق رفتم ، قلبم داشت وا میستاد. یهو دیدم یه ماشینی کنار جاده وایستاده. بی معطلی پریدم صندلی عقب ماشین. اینقدر ترسیده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. سرم رو آوردم بالا واسه تشکر،  دیدم هیچکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد، هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه، تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی داد بزنم. ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم، که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. یهو یه دستی از بیرون پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده، نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. هول کرده بودم، نفسم بالا نمی اومد. سرم داشت می ترکید. از دور نور چند تا چراغ رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و پریدم بیرون. توی اون گِل و شُل، اینقدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم. رسیدم اول آبادی، رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم کف زمین. بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند و متعجب من رو نگاه می کردند. یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد "ممد نیگا ! این همون پسر دیوونه است که وقتی ما داشتیم ماشینتو هل میدادیم، یهو پرید تو ماشین."


+ نوشته یا بازنویسی شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 15:22  توسط : م.الف. | 
زن و مرد جوانی از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند و جلویشان را گرفتند!

پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟

زن و مرد جواب دادند : زن و شوهریم

ماموران مدرك خواستند،

زن و مرد گفتند: نداریم !

ماموران گفتند : چگونه باور كنیم كه شما زن و شوهرید و دوست دختر و دوست پسر نیستید ؟!

زن و مرد گفتند برای ثابت كردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !

اول اینكه آن افرادی كه شما می گویید، دست در دست هم می روند،

ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه می كنند،

ما هر کدام به یک سو نگاه می کنیم!

سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،

ما حرفهایمان ساده و عاری از هر لحن احساسی است!

چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند می كنند،

می بینید که، ما غمگینیم!

پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،

اما یكی ازما جلوترازدیگری می رود!

ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كیكی، بستنی ای، چیزی می خورند،

ما هیچ نمی خوریم!

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند و بوی عطرشان از چند قدمی حس می شود.

ما لباسهای کهنه تنمان است و بوی خوشی نمی دهیم، اگر بوی عرق ندهیم!

هشتم، ...

ماموران گفتند: خیلی خوب، بروید، بروید،...


+ نوشته یا بازنویسی شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 12:27  توسط : م.الف. | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خب البته بیشتر مطالب از من نیست، و من فقط اونا رو جمع آوری و در مواردی ویرایش کردم. سعی من بیشتر جمع آوری داستانهای کوتاه و داستانکهای جالب و متنوع توی وبلاگی تخصصیه. و شاید یکی از این مطالب، نوشتهء شما باشه ... و اگه نسخهء دیگه ای از هر کدوم از داستانها رو بیشتر می پسندین یا داستانی شبیه به اون رو قبلا خوندین، حتما در قسمت نظرات قرار بدین تا سایر دوستان هم بتونن از خوندنشون لذت ببرن و احیاناً مقایسه ای هم داشته باشن ...

نوشته های پیشین
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
دی 1390
آبان 1390
اردیبهشت 1390
آذر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
 



اگه نوشته ای دارین، یا داستان کوتاه جالبی رو جایی مطالعه کردین، حتما اون رو برام بفرستین تا توی وبلاگ بارگذاریش کنم
Powered By
 
BLOGFA.COM