(51) تجرُبَت ....
آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان به سفر بودند که به ریل قطاری رسیدندی، ریزش کوه مسیر را مسدود همی کرده بود. به ناگاه صدای قطار از دور شنیده آمد. شیخ نعره ای زد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را پیش از این بدجوری شنیده ام. مریدان و شیخ جامه ها را آتش زده بر بالای سر خود می چرخانیدند، و هو هو کنان به سمت قطار حرکت می دویدندی. مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن داستانی دگر است."
راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد به دسته ای از دزدان مغول برخورد کرده، پس در دَم تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین تسلیم کردندی. مریدان انگشت به دهان ماندندی و شیخ نعره ای بزد و رو به مریدان گفت:" قاعدتا نباید این طور می شد!" لختی درنگ کرد و سپس رو به مرید پخمه کرد که از پس آنها می آمد و گفت:"تو چرا جامه از تن به در نیآوردی و آتش نزدی؟" مرید گفت:"آخر الان نیم روز است! از اینرو گفتم شاید به همین صورت نیز ما را ببینند و نیازی به جامه دریدن و نعره زدن نباشد!"
(50) اعتبار ...
زنی با لباس های كهنه و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی مواد خوراکی به او بدهد. آهسته و با خجالت گفت: شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و بچه هایشان بي غذا مانده اند. مغازه دار با بي اعتنايی، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه زن از مغازه اش بيرون برود!
زن نيازمند، درحالي كه اصرار مي كرد، گفت:«آقا شما را به خدا،به محض اين كه بتوانم، پولتان را مي آورم.» فروشنده گفت نسيه نمي دهد. مشتري ديگری كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت وگوی آنها را مي شنيد به مغازه دار گفت: «ببين خانم چه مي خواهد،خريد اين خانم بامن!» خواربار فروش با تمسخر گفت: «لازم نکرده ادای انسانیت در بیآوری برای دو قلم جنس. می تواند رایگان ببرد » بعد رو به زن کرد و با صدايي كنايه آمیز گفت: « ليست خريدت كو؟ ليست را بگذار روي ترازو، به اندازه ی وزنش، هرچه خواستی ببر!»
زن که صورتش از خجالت سرخ شد لحظه ای مكث كرد،بعد از كيفش تكه كاغذی درآورد، پشتش چیزی نوشت و روي كفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضايت خنديد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس درترازو كرد.كفه ی ترازو برابر نشد. مجبور شد آن قدر جنس بگذارد تا كفه ها برابر شدند! خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تكه كاغذ را برگرداند تاببيند وافعیت ماجرا چیست! پشت لیست خرید نوشته شده بود :
«خدای کریم ، تو از نياز من با خبری،خودت آن را برآورده ساز !»
(49) نگاه کج، منار کج ...
در اصفهان مسجد بزرگی می ساختند. ساخت مسجد تمام شده بود و معمار و کارگرها جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند. پیرزنی از آنجا رد می شد، وقتی مسجد را دید به یکی از کارگرها گفت: فکر کنم این یکی مناره کمی کج است! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید! چند کارگر هم بیایند! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فشااااررر...!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار پرسیدند!
معمار گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند ... این است که گفتم بهتر است در همین ابتدا جلوی کجی نگاهها را بگیرم !
(48) انتظار معجزه ...
مرد داشت در خيابان راه مي رفت كه ناگهان صدايي از پشت گفت: بایست ! اگر يك قدم جلوتر بروی کشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوي پایش. مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد. به راهش ادامه داد. ...
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت :بایست ! مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد. بازهم نجات پيدا كرده بود.
مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت : - پس اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدوم گوری بودي ؟؟؟
(46) بازاریابی ...
خانم خانه ابرویی بالا انداخت و پرسید: سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟
بازاریاب: چطور مگه؟ خُب اگه باور نمی کنید زمان بگیرید...
خانم: الآن دقیقا سه روزه که برقِ خونه مون قَطعه....
(45) پیری و ...
دو پيرمرد با هم به آرومي در حال قدم زدن بودند و چند قدمی جلوتر از اونها، همسرهاشون هم داشتند قدم می زدند و صحبت می کردند.
پيرمرد اول گفت: "من و زنم ديروز به يه رستوران توی بلوار ساحلی رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و قيمت غذاش هم واقعا مناسب بود."
پيرمرد دوم: " اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟"
پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد گفت: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟"
پيرمرد دوم با تردید جواب داد: "پروانه؟"
پيرمرد اول: "آره !" بعد رو به پيرزنها فرياد زد: "پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟"
(44) شباهت ...
به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد؛ دستور داد تا جوان را به حضورش آوردند. شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟ درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. جوان لبخندی زد و گفت: اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است...
(43) ما و وقایع اطرافمان ...
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید قبیله می
پرسند : "آیا زمستان سختی در
پیش است؟"
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این
زمینه نداشت، جواب میدهد :«براي احتياط بهتر است برويد هیزم تهیه کنید" و بعد
خودش به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزند: "آقا امسال زمستان سردی در پیش است؟"، پاسخ: "اینطور
به نظر میرسد".
پس رییس به مردان قبیله دستور میدهد که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن شود بار دیگر به سازمان هواشناسی زنگ میزند: "شما نظر قبلی تان را تایید می کنید؟" پاسخ: "صد در صد"
رییس به همه افراد قبیله دستور میدهد که
تمام توانشان را برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد بار ديگر به سازمان
هواشناسی زنگ میزند: "آقا شما مطمئن هستيد که امسال زمستان سردی در پیش است؟"،
پاسخ: "بگذارید اینطوری بگويم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!"
رییس: "از کجا می دانید؟!"
پاسخ : " چون
سرخ پوست ها دارند دیوانه وار براي زمستان هیزم جمع می کنند".
(42) اعتراف
مجری مراسم از شهردار که تازه وارد کلیسا شده بود دعوت کرد که پشت میکروفن قرار بگیرد. آقای شهردار ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و بعد ضمن تقدیر از زحمات 30 ساله پدر پابلو، گفت : "به یاد دارم زمانیکه 30 سال پیش پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف به او مراجعه کردم و ..."
(41) راز خوشبختي ...
نزدیک شد وپرسید.:آقا واقعا باور کردني نيست؟ چطور ممکنه؟ یعنی شما این همه سال با هم اصلا مشاجره ای نداشتید ؟
شوهر روزاي ماه عسل رو بياد مياره و ميگه : بعد از ازدواج براي ماه عسل به مزرعه کوهستانی یکی از اقوام رفتیم. اونجا براي اسب سواري دو تا اسب مختلف انتخاب کرديم. اسبي که من انتخاب کرده بودم خيلي خوب بود ولي اسب همسرم به نظر يه کم سرکش می اومد.
همون اول راهمون اون اسب ناگهان پريد و همسرم رو زمين انداخت . همسرم خودشو جمع و جور کرد و با آرامش نگاهي به اسب انداخت و گفت :"اين بار اولت بود". دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد يه مدتي دوباره همون اتفاق افتاد اين بار همسرم به پشت اسب زد و گفت : "اين بار دومت بود". بعد بازم راه افتاديم .وقتي که اسب براي سومين بار همسرم رو انداخت خيلي با آرامش هفتیرش رو از کيفش در آورد و شليک کرد و اسب رو کشت.
سر همسرم داد کشيدم و گفتم :"چيکار کردي ؟ حيوان بيچاره رو کشتي ! پولشو از کجا بیاریم؟ ديوونه شدي؟"
همسرم با خونسردي يه نگاهي به من کرد و گفت : "اين بار اولت بود."
(40) قافله عمر ...
اسکناس را تا کرد و در جیب جلیقه اش گذاشت.
(39) قلعه حیوانات ...
(38) حرمت ...
پدر خوشحال شد و پرسید: خوب حالا این دختر خوشبخت کیست؟
جوان گفت: سوزان. در انتهای کوچه خودمان زندگی می کند.
پدر چهره در هم کشید و عبوس شد. پسر جا خورد.
پدر با کمی مکث گفت : متأسفم پسرم. ولی تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی، چون او دختر من و در نتیجه خواهر توست. اما خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو. چند ماه بعد پسر دوباره پیش پدر آمد و پیشنهاد ازدواج با ماری ، دختر معلم مدرسه اش را پیشنهاد داد، ولی باز پدر گفت این دختر هم دختر من و خواهر توست. استدلال پدر برای سارا، پیشنهاد سوم پسر باز همین جواب بود.
پسر درمانده شد و با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او دختر من و خواهر توست ! دیگر نمی دانم باید چکار کنم.
مادر لبخندی زد و گفت: نگران نباش پسرم. تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی. چون تو نه پسر او هستی و نه برادر هیچکدام از این دخترها ! اما خواهش می کنم از این موضوع چیزی به پدرت نگو ...
(37) شانس ...
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت فرار کرد و حالا به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
فردای آن روز پسر پیرمرد در حین رام کردن یکی از اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان دهکده را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد. همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که...؟
(36) مردی و مردانگی ...
(35) جنس لطیف ...
(34) عاشقی ...
دختر گفت : زیباتر از من خواهر من است که پشت سر تو ایستاده است.
شاهزاده برگشت ، کسی را ندید.
دختر گفت: عاشق نیستی، که عاشق به غیر نظر نمی کند.
(33) چای سبز ...
زن با سر و صورت کبود و زخمی وارد اتاق دکتر روانشناس شد.
دکتر از او پرسید: خانم! چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب گفت : دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم از سر کار بر می گرده خونه، اول منو می گیره زیر مشت و لگد و بعد آروم می شه. نمیدونم مست می کنه یا اینکه خدای نکرده داره دیوونه می شه.
دکتر گفت: چیزی که من می تونم براتون تجویز کنم اینه که وقتی که شوهرت می آد خونه، یه فنجون چای سبز دم کنی و شروع کنی به قرقره کردن چای، و این کار رو تا نیم ساعت ادامه بدی.
دو هفته بعد، خانم با ظاهری سالم و خندان پیش دکتر برگشت و گفت: دکتر، تشخیصتون و تجویزتون فوق العاده بود.هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت، ولی هنوز نفهمیدم این چای سبز چه خاصیتی داشت که اینطور مشکل ما را حل کرد؟
دکتر گفت: اگه اون موقع که شوهرت تازه بر می گرده خونه، فقط نیم ساعت جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل میشن.
(32) عتیقه ...
قهوه چی گفت: بیست درهم، خریداری ؟
عتیقه شناس گفت : با آنکه برای یک گربه پول زیادی است ، ولی من آن را می خرم.
قهوه چی گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه شناس پیش از ترک قهوه خانه تظاهر کرد که تازه متوجه کاسه قدیمی شده. گفت: "چه خوب این را دیدم. با خودم فکر میکردم در چه ظرفی به این گربه بیچاره آب بدهم! پس این ظرف را هم با خودم می برم چند درهم دیگر باید بدهم؟"
عتیقه شناس کاسه را از روی زمین برداشت و نگاهی به خطوط قدیمی نگاشته شده بر دور تا دور کاسه شد. قهوه چی روستایی کاسه را از دست عتیقهشناس گرفت و گفت: "زحمت نکش، آنچه را تو از رو میخوانی من از بر می دانم. این جا نوشته؛ چیزی را که باعث میشود ماهی ده پانزده تا گربه بی ارزش را یکی بیست درهم بفروشی، به هیچ قیمتی نفروش!"
(31) سر پیری و معرکه گیری ...
دکتر پس از معاینات اولیه، در مورد وضعیت فعلیش پرسید. پیرمرد در حالیکه به زحمت، با دست لرزانش دکمه پیراهنش را می بست، یا صدایی نحیف ولی همراه با غرور خاصی جواب داد : هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟ ...
دکتر چند لحظه فکر کرد و گفت : خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه دوستی دارم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل ... همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بَنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!
پیرمرد بلافاصله گفت : این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر لبخندی زد و گفت : دقیقا، منظور منم همین بود!
(30) آرزو ...
حاضرم همه زندگیم رو بدم تا بتونم مثل شما ویولون بزنم!
ویولونیست گفت : خب، منم همین کارو کردم!
(29) تابلو ...
خانه تان را بیمه کنید، شاید روزی همسرتان بخواهد تابلویی روی دیوار نصب کند.
(28) لنگه کفش ...
(27) دفتر مشق ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم رسوند و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن ...اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم هم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند، مکثی کرد و گفت: بشین سارا ...
(26) ما هیچ، ما نگاه ...
نگاه دزدانه زن جوان روی من سنگینی می کرد، طوری که نامزدم متوجه نشود، حرکات او را زیر نظر داشتم، فقط گاهگاهی که شوهرش سرش را بالا می آورد، نگاهش قطع می شد، انگار نمی خواست همسرش بفهمد. نگاهش در نظرم نوعی هرزگی و چشم چرانی آمد. تقریبا عصبانی شده بودم؛ برای رو کم کنی هم که شده ، نامزدم را محکمتر در آغوش گرفتم، دست توی موهایش بردم، دو دستش را در دستانم گرفتم و گاهی گونه ها و حتی لاله گوشش را نوازش کردم.
زن جوان نگاهش خیره تر شده بود؛ حالا دیگر تقریبا به ما زل زده بود. خوشحال از این که شاید رویش را کم کرده باشم، به این فکر می کردم که چطور می توانم بیشتر بچزانمش. در همین حین، جوانکی به میزشان نزدیک شد، صورتحساب را روی میز گذاشت، زن نگاهی به برگه انداخت، کیفش را در آورد و چند اسکناس کنار صورتحساب گذاشت و بلند شد. از شوهرش بیشتر بدم آمد. زن جوان آمد کنار صندلی شوهرش، روزنامه را تا کرد و توی کیفش گذاشت. مرد بلند شد. بر خلاف تصورم چهره اش آراسته بود. زن کت شوهرش را روی شانه هایش مرتب کرد، آستینهای کت را توی جیبها جا داد، صندلی را زیر میز هل داد و بی آنکه دیگر حتی کوچکترین نگاهی به طرف ما کند، در شیشه ای را برای همسرش باز کرد و همراه هم از کافی شاپ بیرون رفتند.
(25) پیری ...
از آن روز غذای پیرمرد را در یک کاسه کوچک سفالی می ریختند. غذای او آنقدر کم بود که هیچ وقت سیر نمی شد. در نتیجه وقتی که غذایش تمام میشد با حسرت به میز نگاه میکرد و چشمهایش از اشک پر میشد.
روزی لرزش دست پیرمرد به حدی بود که کاسه از دستش افتاد و شکست. عروس جوان ناراحت شد و حرفهای زشتی به او زد؛ ولی پیرمرد چیزی نگفت و فقط آه کشید. بعد برای پیرمرد یک کاسه چوبی خریدند. پیرمرد شکایتی نکرد و هرروز توی آن غذا می خورد.
روزها آمدند و رفتند. تا اینکه روزی زن و شوهر نشسته بودند و با هم حرف می زدند، پسر کوچک آنها تکه چوبی روی زمین گذاشته بود و با چاقوی کوچکی روی آن می کوبید.
پدر پرسید:«چکار میکنی پسرم؟»
پسرک جواب داد: «می خواهم یک کاسه چوبی درست کنم تا وقتی که تو و مادر پیر شدید برایتان غذا بریزم و جلویتان بگذارم.»
روز بعد، پدر بزرگ پیر را سر میز آوردند تا همه با هم غذا بخورند. از آن روز به بعد، اگر دست پیرمرد می لرزید و غذا را می ریخت، کسی به او حرفی نمی زد.
(24) معجزه ...
یه صدایی اومد، فکر کردم حیوونی چیزیه، رعد و برق هم وحشتناک بود. ترسیدم و فرار کردم طرف جاده، تو سرازیری سُر خوردم و چند تا کله معلق رفتم ، قلبم داشت وا میستاد. یهو دیدم یه ماشینی کنار جاده وایستاده. بی معطلی پریدم صندلی عقب ماشین. اینقدر ترسیده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد، هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه، تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی داد بزنم. ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم، که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. یهو یه دستی از بیرون پنجره اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده، نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. هول کرده بودم، نفسم بالا نمی اومد. سرم داشت می ترکید. از دور نور چند تا چراغ رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و پریدم بیرون. توی اون گِل و شُل، اینقدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم. رسیدم اول آبادی، رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم کف زمین. بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند و متعجب من رو نگاه می کردند. یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: "ممد نیگا ! این همون پسر دیوونه است که وقتی ما داشتیم ماشینتو هل میدادیم، یهو پرید تو ماشین."
(23) گشت نسبت ...
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند : زن و شوهریم
ماموران مدرك خواستند،
زن و مرد گفتند: نداریم !
ماموران گفتند : چگونه باور كنیم كه شما زن و شوهرید و دوست دختر و دوست پسر نیستید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت كردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
اول اینكه آن افرادی كه شما می گویید، دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!
دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه می كنند،
ما هر کدام به یک سو نگاه می کنیم!
سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف می زنند،
ما حرفهایمان ساده و عاری از هر لحن احساسی است!
چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند می كنند،
می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آنها چسبیده به هم راه می روند،
اما یكی ازما جلوترازدیگری می رود!
ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كیكی، بستنی ای، چیزی می خورند،
ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند و بوی عطرشان از چند قدمی حس می شود.
ما لباسهای کهنه تنمان است و بوی خوشی نمی دهیم، اگر بوی عرق ندهیم!
هشتم، ...
ماموران گفتند: خیلی خوب، بروید، بروید،...
خب البته بیشتر مطالب از من نیست، و من فقط اونا رو جمع آوری و در مواردی ویرایش کردم. سعی من بیشتر جمع آوری داستانهای کوتاه و داستانکهای جالب و متنوع توی وبلاگی تخصصیه. و شاید یکی از این مطالب، نوشتهء شما باشه ... و اگه نسخهء دیگه ای از هر کدوم از داستانها رو بیشتر می پسندین یا داستانی شبیه به اون رو قبلا خوندین، حتما در قسمت نظرات قرار بدین تا سایر دوستان هم بتونن از خوندنشون لذت ببرن و احیاناً مقایسه ای هم داشته باشن ...